تبليغاتX
:. جعبه کاغذی .:

 

سلام يعني خداحافظ!

اينجانب بهار .... از پشت تريبون ! جعبه كاغذي ضمن آرزوي توفيق از تمامي دوستاني كه اومدن وتقريبا يه يك سالي روهمراه من و خاطراتم بودن,تشكر مي كنم وآنها را به خدا مي سپارم...

 

آخرين اخبار قابل ثبت :

 

ديروز۵ شنبه, مورخ  ۲۲/۶/۸۶ بعدازظهر, بالاخره سازمان سنجش بعد از مشاهده واطمينان از اينكه سياهي چشمانمان به طور كامل رفته و به سفيدي گراييده و كلا به صفحه اعلام نتايج خشك شده , رضايت دادن و جوابای کاردانی به کارشناسی رواعلاميدن و ما رواز يه دلشوره و نگراني بس عظيم نجات دادن!

 

نتيجه اينكه بهار ۵ شنبه تشريف فرما ميشه به دانشگاه جديد جهته ز گهواره تا گور دانش بجوي واز اين حرفا ! و از۱مهر به سان فينگيليهاي كلاس اولي با كيف وكفش نوالبته ! همراه با تغذيه براي زنگ اول و دوم و سوم!!! با سلام و صلوات و يه شاخه گل ! راهي دانشگاه خواهد شد !!!!

 

لازم به ذكره كه كلي برايه آبا و اجداد مشاورموسسه , فاتحه فرستاديم كه پيش بينيش درست از آب دراومد واين گوشه كنارا ( حالا يه كمي دور, يه كمي نزديك!) دانشگاهي كشف شد و ما بعد از افتخار دادن! درآن پذيرفته شديم!

 

خلاصه خدا روشكر مجبور نشدم برم شهرستان چون تا بخواد چشمام به جمال زيباي خوابگاه ! و محيط ناآشنا , آشنا و روشن بشه, يه عدد كارخونه آبغوره گيري روافتتاح و مديريتش رو به عهده گرفتم و تموم شده رفته پی کارش! ( بي اختيار ودرسكوت البته!)

پس همچنان در كنار خانواده در آرامش , راحتي و به دور از دلتنگي (اعم ازاشك و آه و ناله ) به سرخواهيم برد .....

 

------

 

هر شروعي يه پاياني هم داره و چه بهتر كه زمانه جعبه كاغذي منم وقتي به سررسيده كه :

اولا : توي ماه مبارك رمضانه ...

ثانيا: بهارش خوشحاله و خندون و به آينده اميدوار ...

 

 

 

توي پشته صحنه ي دنياي ما ,

                                 خوبي و بدي مي مونه يادگار

زندگي براي ما يه خاطره ست ,

                                  از تموم قصه هاي روزگار

 

 

 

۱: دوست جونا هم اكثرا قبول شدن وديروزكلي مراسم ذوق كنون داشتيم , هرچند كه هركدوم يه جا افتاديم ...

 

۲: براي تو كه همه ي حرفاي گفته و ناگفتم رو ميشنوي :

بازم ازت ممنونم كه هيچوقت فراموشم نمي كني, خواهش مي كنم كمكم كن تا هيچوقت به خاطر نعمتهايي كه لطف كردي بهم دادي وخواهي داد چه كوچيك چه بزرگ , مغرورو خودخواه نشم  

 

۳: يكم كتابي ميشه ولي دعا مي كنم همگيمون ازفراز و نشيب زندگيامون راحت بتونيم عبور كنيم و مشكلات و موانعي كه پشته سر ميزاريم يه تجربه بشن واسه زندگي بهتر...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/06/23;ساعت 4:44 PM توسط بهار

 

سلام

 

خب خب از كجا شروع كنم ؟

گاهي

بعضي از رفتارا و كارامون ( كه ميتونه مربوط به اطرافيان هم باشه) به حدي دستخوش روزمرگي ميشه كه حسابي حال آدم و مي گيره و باعث ميشه حسابي نقشه بكشيم كه يه تغييرودگرگوني به وجود بياد وماروازشراون يه سري كارا و رفتارا خلاص كنه!

 

 بهارما همه ي اين فلسفه ها رو تنهايي يه هم بافيد! تا به خودش يه سري چيزا رويادآوري كنه و يه جورايي خودش روبه خاطرنقشه ايي كه امروزكشيد وازبعدازظهردرحال اجراست , توجيه والبته! قانع كنه تا انقدر ذهنش ناراحت ( شما بخونيد مشغول !) نباشه!

البته بگمااااا اين نقشه رو تنهايي نكشيدم , شايد اگه مجبور بودم كه تنهايي به نتيجه برسم,  هيچوقت يه همچين نقشه ايي نمي كشيدم .....

به هر حال بهار خانوم آش كشك خالته بخوري پاته نخوري پاته!  البته تا تابستونه ساله ديگه همين موقع ها!

 

( درگوشي : حالا بماند كه امري بس بعيد ميباشد و چشمانمان تحت هيچ شرايطي آب نمي خورد! ميگويي خير؟ باشد ! به نظاره مينشينيممممم ! و مي اثباتيم!)

 

 بگذريم ...

 

اي بابا عجب بساطيه ها

اين كتابه جناب مستر خان بزرگ علوي طلسم شده ! تا ديروز همچنان در چندين صفحه اولش به سر ميبردم تا اينكه به اين نتيجه رسيدم ديگه نخونمش بهترتره .

 

به جاش از فردا مي خوام  "كوه پنجم" پائولو رو بخونم.

پنجشنبه رفتيم فيلم " عيسي مي آيد " به نظرم خوب بود .

 

يه عالمه اتفاق و حرف واسه گفتن نوشتن داشتم ولي راستش حوصله ندارم جز به جز بشرحم!

ولي فردا قراره حسابي تلافي بيحوصلگي امروزدربياد ! چون با خاندان مادرخانومي از صبح ميخوايم بريم نيك پيك!.

 

 

* استقامت مادر موفقيت است وموفقيت مادر سعادت .

 

 

۱: توهرچيزي كه برام مقدركني به نفع و صلاحمه , راضيم به رضاي تو .

 

۲: از بسكي اين ۲ماهه بهت خوش گذشته جنبه يه روزناراحتي روندارياااااا ( دهه معني نداره كه !!!)

 

۳: هه ! اين وزير ما كيست؟!

 

 

 

* مجله موفقيت

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/06/17;ساعت 10:17 PM توسط بهار |

 

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز

چادر نيلوفري رنگ غروب

 

                                    تك درختي خشك در پهناي دشت

                                    تشنه مي ماند در اين تنگ غروب

 

از كبود آسمانها روشني

مي گريزد جانب آفاق دور

 

                                     باد وحشي مي دود در كوچه ها

                                     تيرگي سر مي كشد از بام و در

 

دردل تاريك اين شب هاي سرد!

" اي اميد نااميدي هاي من! "

 

                                    برق چشمان توهمچون آفتاب! 

                                   "ميدرخشد بررخ فرداي من!"

 

 

* با یک روز تاخیر٫ تولدت مبارک  

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/06/11;ساعت 8:10 PM توسط بهار

 

سلام

 

اينم از تابستون كه ديگه داره نفسهاي آخرش و مي كشه , پيشاپيش خدا رحمتش كنه! واسه من كه از ۲۲ تير به بعد معني پيدا كردوازحق نگذريم روزايه خوبي بود والبته هست .....

 

اين چند روزم طبق روال قبل به كتاب خوني , فيلم و سينما , باشگاه و گشت گذار گذشت....

 

بالاخره كتاب " كيمياگر" خوندم,  هرباركه مي خواستم بخونم يه اتفاق يا تنبلي نمي ذاشت واقعا كتاب عالي بود .

هم اكنون بهاردرحال مطالعه "چشمهايش" بزرگ علوي ميباشد كه البته هنوز در نخستين صفحهاتش بسر ميبرد !

 

فرا نامزدي دعوت شدم ولي هنوز تصمیم نگرفتم برم يا نرم !!!

 

خيلي جالبه  كه  بدوني به خاطر رفتارخودته كه دارم اينجوري حرف ميزنم ولي بازم بپرسي : بهاري؟ مطمئني كه چيزيت  نيست؟؟!؟!؟

آخ كه چقدرامروز بعد از شنيدن اين جمله حس دلچسبه! لجبازيم ! گل كرده بود وبهم نهيب ميزد كه كفرت رو در بيارم!!! ولي افسوس كه حسه نچسبه! مهربونيم! چوبش سنگين تر بود و محكم تر بر فرق سر مباركم فرود آمد در نتيجه اجازه نداد ما به كارو زندگيمون كه همانا فيض بردن ازنتيجه شيطوني واذيت مي باشد برسيم! و بدين ترتيب فقط به جمله : " آره خوبم" بسنده كرديم و در دل برايتان نقشه كشيديم و آشي پختيم كه رويش ۳ وجب و نيم! روغن جمع شده است!!!!

 

 

۱: " كلاهي براي باران "  واسه سرگرمي و خنديدن بدك نيست به خصوص با هنر نمايي جواد رضويان و عطاران!   

 

۲:  ديدي؟ داشتم اززبون يه پسرعموي ۷ ساله اون چيزايي كه بايد بشنوم ومي شنيدمااااااااااااااا ( نه اينكه من بخواما نه! بچه از روي سادگي داشت تعريف ميكرد! خب منم دلم نيومد بزنم توذوقش كه بعدا بزرگ شه عقده ايي بشه بگه بهار نذاشت حرف بزنم!!!!) 

 يه دفعه خروس بي محل وارد شد! حالا رفت تا ؟؟؟؟  كه يا ما بريم شمال يااونا بيان تهران! كه تا اون موقعه هم ديگه فايده نداره!

 

 

۳: يه تصميماتي دردست تهيه و تفكرات مي باشد كه هنوزچاپ واعلام آن تصويب نشده ! اميدواريم كه هرچه زودتراعلام يا عدم اعلام آن برما آشكارونمايان گردد! الهي آمين!

 

 

۴: تولد امام زمان (عج) تبريك ميگم , اميدوارم همه به خواسته هاي (معقولشون) برسن ...

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/06/06;ساعت 8:10 PM توسط بهار |

سلام

 

خدايا هيچ كلمه و جمله ايي واسه تشكر كردن نمي تونه احساسم رو بيان كنه .....

 

 يه هورا از ۴شنبه مورخ ۲۴/۵/۸۶ ساعته ۴:۳ بعد از ظهرتوگلوم گير كرده بود پس اول بگم هوررراااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

خب حالا بريم سراغ دليلش :

اين بهار خانوم قصه ما به طرز شگفت آوري و بر خلاف تصورش مرحله اول كنكور سراسري كارداني به كارشناسي رو با موفقيت گذروند و البته با رتبه ايي كه اصلا فكرش رو نميكرد ( با اون سوالا راستش هيچ اميدي به مجاز شدن نداشتم و فكر ميكردم اگه مجاز بشم هم احتمالا يا آخرينم يا يكي مونده به آخري )

خلاصه اين ذوق زدگي از وقتي بيشتر شد كه مشاور موسسه ايي كه ميرفتم بهم گفت شانس قبوليت تو تهران پنجاه پنجاست و تو اطراف تهران و شهرستان ۱۰۰٪.

و همچنان دست به دعا كه حرف اين مشاور درست از آب در بياد وبعد ازاعلام نتايج نهايي نخوره تو ذوقم , دارم هي با خودم كلنجار ميرم وخودم رو قانع مي كنم كه اگرم جايي شد كه فايده نداشت و نخواستم برم از اواخر شهريور شروع كنم واسه آزاد تقربيا ميشه ۲ ماه خوند ......

حالا فعلا هي افكار مزخرف به ذهنم ميرسه و گاهي اميدوار به قبولي تهران يا اطرافش و گاهيم نااميد ....

 

 

 خب از كنكور كه بگذريم ميرسيم به :

 

۳شنبه ايي كه گذشت كلي چسبيد! چون بالاخره روي تنبلي عزيزم روكم كردم ودرنتيجه من ودوست جونيه گلم نقشه كشيديم ومامان خانومي روراضي كرديم و۳تايي صبح رفتيم دانشگاه اسبق! و اين دفعه اصلا كارها طول نكشيد و تائيديه تحصيليم پست شد و آخرين امضا هم رفت امور مالي( كه بايد ۳شنبه اين هفته برم وديگه به سلامتي رسما آزاد بشم!) 

از اونجايي كه ۱۱ تموم شد تصميم گرفتيم بريم چشمه علاء دماوند ! خيلي خيلي خيلي خوش گذشت تا ۵ اونجا بوديم ۶:۳۰رسيديم خونه ....

اين اولين باري بود كه  با مامان خانومي دماوند ميرفتيم همه چي عالي بود مخصوصا آب و هوا و گشت و گذار ....

از ثمرات اين نيمچه سفر!!! نيز ميتوان به لواشكي بس خوشتمز! اشاره كرد!


 

اممممممم ديگه ؟


آهان ۲ تا كتاب ديگه خوندم : ۱- * ناتوردشت ( كه ديدش نسبت به محيط وآدما برام خيلي جالب بود)

 ۲- ترس از تاريكي

 

ديروزم كه جهته ذوق كنون,خوش گذروني و ديدن همديگه كه با بسته شدن موسسه و كنكوررويت نشده بود از صبح رفتيم بيرون اول رفتيم موسسه مشاوره واز اين حرفا بعدشم منتظر شديم تا دوست جونا بيان و خلاصه تو سروكله زدن و ناهارو سينما ( محاكمه) و خوشحالي!

خيلي خوشحال شدم وقتي ديدم اونايي كه باهم بوديم مجاز شدن ....

 

باشگاهم كه همچنان ادامه دارد!

 

 

۱: و اينگونه بود كه روي آرامش مذكوردر پست پايين كم شد و خودش به ما اعلام كرد كه مربوط به بعد از طوفان مي باشد!

 

۲: يه كيف پول خوكشل! دوسش ميدارم .....

 

۳: هيچوقت اين لطف بزرگ و فراموش نمي كنم خدا جونم ......  

 

۴: بالاخره بعدراز۱سال و اندی مریم (یکی از دوستای خوب دانشگاهیم) تونست خانوادش رو راضي كنه و با دوستش عقد کنه ٫ الهي خوشبخت بشين

 

 


*: اگر گاهي به پوچيهاي دنياي مدرن نخنديم , در ظلمت ياس ها خواهيم پژمرد!




+ نوشته شده در جمعه 1386/05/26;ساعت 3:47 PM توسط بهار |

 

سلام

 

عارض شم خدمتتون كه چند روزه زيادي داره خوش مي گذره و همه چي شديدا مطابق ميل و باب طبعه  در نتيجه بنده با اندكي تفكرات ! بسي مضطرب گشتم ! كه مبادا دور از جونمان! يه جورايي آرامش قبل طوفانه! البته معلومم نيستا يه وقت ديدي آرامش بعدازطوفان بود!!! 

 

به هر حال دلكمان را به جمله ي " هر چه پيش آيد خوش آيد " خوش مي كنيم تا بالاخره اين آرامشه با كم شدن روي مباركش در مواجهه با صبر شبه  ايوب ما! خودش اعلام كند كه مربوط به قبل از طوفانه يا بعدش ....!

 

 

خب و اما ...

 

انقدر اتفاق پيش اومده كه به دليل تنبل بودن بهار از شرح كامل وقايع معذوريم!

 

پس تا اونجايي كه يادمه تيتروار ميگم :

 

به ترتيب : رمز داوينچي , سهم من , غزال ( اعتراف مي كنم كه ازخوندن اولي و آخري حسابي مشعوف! گشتم)

 

رئيس , پاداش سكوت , نصف مال من نصف مال تو٫ پيست, دوچرخه سواري , حرص دادن! , نيك پيك! , فشم

 

باشگاه , خوش گذروني و به تصويب رسيدنش به صورت دائمي۳ روزدرهفته وكلي ذوقيدن! ( البته همراه با گرفتگي گردن ,لوس بازي , نازكردن ونازت روخريدن! كه بعدا كشف شد اين گرفتگي به دليل بي احتياطي و سرما خوردگي بوده! بنابراين كلييه نازهاي خريداري شده پس داده شد!!!)

 

 

۱:  يه كتابخونه پر از كتابايي كه همشون رو با كلي علاقه يكي خونده و بعدا قراره اون يكي هم بخونه.... فكر خوبيه موفق باشيد!

۲: خيلي زور داره كه روز تعطيلت رو به خاطر يه بي توجهي از دست بدي و مجبور شي از خواب و استراحتت بزني. پس از همين جا اعلام مي كنيم كه خسته مباشي!

۳: خدايا شكرت. تا ميام دخمل بدي بشم و نق بزنم يه اتفاق خوب برام پيش مياد , ممنونتم.

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/13;ساعت 9:46 PM توسط بهار |

 

سلام

 

روزا داره مي گذره و شكر خدا خوبه.

 

تا آخر تابستون برنامه چيدم كه حسابي خوش بگذره و انرژي ذخيره كنم!( به خصوص ويتامينه شيطوني) تا دوباره ......

 

هنوز دنبال آخرين امضا از ۱۶امضايه فارغ التحصيلي نرفتم و كلي دوستان با زنگ و sms به ما عنايت دارن!!! جهته تنبلي دراين امر خطير!

درراستاي اين همه لطف!(جهته تكميله كارها واخذ مدركي كه از بهمن – اسفند ۸۵ به خاطر رفتن به كلاس هاي بسي مفيد! جهته كنكورنصفه كاره رها شده بود) بهار تصميم گرفت كه به زوديه زود!طي اقداماتي دوباره به دانشگاه اسبق! برود و بدود!!!

البته طبقه آخرين اخباري كه به سمع و بصرم! اين بهار تنبل رسانيده تاريخ و زمانه اين" به زوديه زود" هنوزهويدا و آشكار نشده است !

 

 

۲۷ام (چهارشنبه) مهربون يه رمان بهم داد به اسم "خانوم" از مسعود بهنود,كه حسابي سرم رو گرم كرد و بالاخره امروز بعد از ۳ روز رمانه ۶۵۰ صفحه ايي تموم شد ....

كتابه جالب و تاريخي بود .

داستان,سرگذشت دختريه كه نوه مظفرالدين شاه و خواهرزاده محمدعلي شاه قاجاره وجرياناتي كه براش تو سالهاي زندگيش پيش مياد .....

 

 

و اما چندتا ازاتفاقاي اين چند روز كه قابله ثبته!:

 

-  يكيش اومدنه عمواينا ازشمال بود, كه خودش داستاني داشت.

 

-  ديدن فيلم پارك وي بود كه اصلا خوشم نيومد و حيف كه يادم نبود تعريفاي كه قبلا شده مربوط به اين فيلم بوده وگرنه نميرفتم!

يه فيلم مثلا ترسناكم خونه دخمل خاله ديدم:Stay alive  

 

-  تصميم خاندانه! مادر خانومي كه اولش فقط رفتن به خونه ي يكي از خاله ها بود ولي بعدش ديدن كه آب و هوا همچين يه جورايي  واسه رفتن به طبيعت! داره چشمك ميزنه و .......

خلاصه دوباره ميزگرد! خواهر زاده هاي يكي از يكي شرتر! بعد از چند ماه دوباره شكل گرفت!

 

 

 

 بهار؟ يكمي از لجبازي و غرورت كم كن لطفا!

مرسي!

 

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/04/30;ساعت 11:57 PM توسط بهار |

 

 

تااطلاع ثانوي يا بهتر بگم تاآخر شهريور٫ درس و كتابخونه و كنكور تعطيل!(مگه يه معجزه ايي اتفاق بيفته تا قبول بشم!)

 

+ نوشته شده در جمعه 1386/04/22;ساعت 7:17 PM توسط بهار |

 

سلام

 

هيچ حسي بدتر از دلشوره نيست  سرمنشاءشم ازاونجا شروع شد كه بهار تصميم گرفت ۲ هفته باقي مونده رودوباره دست به دامن كتابخونه بشه و از وقتي رفت  اينجوريا شد!

از شنبه تا امروز و به احتماله قريب به يقين تا ۵ شنبه ي ديگه همچنان خواهم رفت تا يكم اين عذابه وجدانه درست درس نخوندنه چند ماهه٬ دست از سرم برداره  

ولي فعلا كم كه نشده هيچ تازه با ديدن بقيه تشديدم شده ٬ القصه !!!! تقريبا روزي ۹ ساعت از ۹-۱۰صبح تا ۷-۸ شب در مكانه مقدس به سر ميبريم ! 

 

 

بگذريم ....

 

داشتم به قفسه ي فسقليه كتابا بعد از بوقي سروسامون ميدادم كه چشمم به تقويمي خورد كه از ۸۲ توش اتفاقات فسقلي و شعرا و متنايه ادبي كه خوشم مي اومد و مي نوشتم ....

با ورق زدنه هر برگش كلي از روزا برام تداعي شد و كلي از دسته خودم دلخور شدم كه چرا ديگه مثل قبلا  شعرايي كه خوشم مياد و نمي نويسم . زيادي رفتم تو بطن زندگي فعلي و برنامه ريزي واسه آينده  اين اصلا خوب نيست گاهي لازمه خاطرات مرور شن , لازمه گذشته رو به ياد بياري تا يادت نره كي بودي  اهدافت چي بوده  و در حال حاضر كي هستيو به چقدر از خواسته هات رسيدي ...

تازه چرا بايد اون همه خاطرات و لحظه هايه خوب و حتي بد چند ساله رو بيخيال شد؟ اتفاقايي كه تك تكشون يه تجربه به حساب ميادو يادآوريشون مي تونه كمكت كنه.

بعد از كلي كلنجار بهار بالاخره  قانع شد كه بايد هر چند وقت يه بار يه مروري به گذشته داشته باشه و تازه راضي شد كه دوباره مثل گذشته  شعرا و متنايي كه خوشش مياد و بنويسه .

 

 

 فعلا يكي از همون شعراي تقويم: " پرده هاي ديدار!"

         

 

 

آيينه ها در چشم ماچه جاذبه ايي دارند.

آيينه ها, كه دعوت ديدارند.

                                           ديدارهاي كوتاه

                                              از پشت هفت ديوار

ديوارهاي صاف 

ديوارهاي شيشه ايي شفاف

                                            ديوارهاي تو

                                              ديوارهاي من

ديوارهاي فاصله بسيارند.

آه..!

                                            ديوارهاي تو همه آيينه اند!

                                               آيينه هاي من همه ديوارند!

 

 

پ ن ۱ : مامان خانومی در حالیکه سعی می کنه جلوی خندش رو بگیره میگه: نخیرم اصلا اینجوری  نیست. ولی تو چشماش برقه شیطنت رو می بینی!.

عجب !!! باشه قبول ولی بالاخره که معلوم میشه. پس صبر باید. 

 

پ ن ۲ : ۳تا سوغاتی خوشگل به دستم رسید که کلی خوشحالیم اومد

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/04/13;ساعت 0:51 AM توسط بهار |

 

سلام

 دِدِدِددد خب تقصيره من چيه؟ اگه اين دخمل خاله ي بد جنس نبود من مجبور نمي شدم دوباره بعد از تقريبا ۲ ماه كام وصل كنم  

بعدشم با اين كنكوره آخري كه دادم فهميدم نه بابا كاره ما از اين حرفا گذشته ......   البته بهار اين ۲هفته رو تصميم داره درست بخونه !!!!!!!!!!! ( ولي اين فقط يه تصميمه !!!!! )

 

با وجود اينكه روزاي خسته كننده ايه و حسابي مايوس و نااميدم ولي كلي شادم !!!!! ( تعجب نداره كه! خب اينم يه مدلشه ديگه !) 

فقط كاشكي اين ۲ هفته ام زودتر تموم شه  بره پيه كارش! بهارم مي خواد قبول شه مي خواد نشه. مهم از ۲۲ تیر تا آخر شهريوره كه كلي دگرگوني جات !!( اعم از علمي و فرهنگي و هنري و ...... ) مي خواد شامله احوالاتش بشه!!! حالا ايشالله اگه قبول شد كه فبها اگرم نشد  از ۱ مهر تا ۱ آذر واسه آزاد !!! 

 

اي خدا من از دسته تو چطوري تا الان سكته نكردم؟  نمي دونم شايدم سكته كردم و خفيف بوده!!!! مگه فردا دستم بهت نرسه! يه تلافيه ۲ ماهه طلبم ! نه اشتباه شد با محاسباته جزئييات ميشه ۱ ساله ! خيلي دلم مي خواد ببينم بعد از شنيدن حرفام قيافت قراره چه شكلي بشه  

 

 

" وقتي يه در بسته ست مطمئن باشيم يه در ديگه بازه ٫ ولي ما فقط به همون در بسته زل زديم . برايه همينم اون دري رو كه بازه نمي بينيم ..... امروز فقط كافيه سرمون رو برگردونيم٫ درهاي زيادي هستند كه بازند ....."

 

مي دونم كه مثله هميشه كمكم مي كني٫ پيشاپيش ممنون ....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 1386/04/07;ساعت 1:13 PM توسط بهار |